زورکی
به ساختمان ها نگاه می کنم . به کثیفی شان . به آن ساختمان شیشه ای ها که آنطرف خیابان هم توی شیشه معلوم است . هر کدام می گویند توی این ساختمان چه کسی زندگی می کند . یک پیرمرد تُف تفی توی ساختمان آجری فکسنی که نم دارد. یک بچه ی نق نقو با مادر قُد قُدی توی ساختمان سنگی . یک راننده ی هاف هافو توی خانه ی سی متری زهواردررفته یا یک زن جیغ جیغو با شوهر غُر غُرو توی ساختمان بلند .
ساختمان ها کلی با من حرف می زنند . یکی می گوید من بیست سالم است . آن یکی می گوید هم سن تو هستم . یکی هم تازه دارد متولد می شود و کلی کارگر از سر و کولش بالا و پایین می روند .
بعضی هایشان به لطف صاحبانشان رنگ عوض می کنند و خوشگل می شوند. بعضی ها ...
حس می کنم این پست ها را به زور دارم می نویسم و به شدت تکراری شده اند . مثل همین ساختمان . شاید مدت کوتاهی ننوشتم تا حالش پست ها جا بیاید . ولی به همه سر می زنم .


