زورکی

به ساختمان ها نگاه می کنم . به کثیفی شان . به آن ساختمان شیشه ای ها که آنطرف خیابان هم توی شیشه معلوم است . هر کدام می گویند توی این ساختمان چه کسی زندگی می کند . یک پیرمرد تُف تفی توی ساختمان آجری فکسنی که نم دارد. یک بچه ی نق نقو با مادر قُد قُدی توی ساختمان سنگی . یک راننده ی هاف هافو توی خانه ی سی متری زهواردررفته یا یک زن جیغ جیغو با شوهر غُر غُرو توی ساختمان بلند .

ساختمان ها کلی با من حرف می زنند . یکی می گوید من بیست سالم است . آن یکی می گوید هم سن تو هستم . یکی هم تازه دارد متولد می شود و کلی کارگر از سر و کولش بالا و پایین می روند .

بعضی هایشان به لطف صاحبانشان رنگ عوض می کنند و خوشگل می شوند. بعضی ها ...

حس می کنم این پست ها را به زور دارم می نویسم و به شدت تکراری شده اند . مثل همین ساختمان . شاید مدت کوتاهی ننوشتم تا حالش پست ها جا بیاید . ولی به همه سر می زنم .

خبرهای جدید مدید

خبرهای جدید :

1 - این کلاس آشپزی که گفتم یه جلسه هم سالاد میوه یاد داده : زرد آلو ، موز، هلو ،‌گیلاس رو با هم مخلوط می کنید، خانم شما میوه هات کپکیده یه نمره کم می کنم. و اینکه یه پا در هواست و زنگ آشپزی رو بقیه معلم ها میگیرن . (مدرسه نمیرم ولی کلاغ ها به گوشم میرسونن ! )

2 - خیلی خوشحالم که فیتیله دوباره برگشته ! این برنامه ی خونه به خونه که قناد مجری شه خیلی افتضاحه . زودتر جمعش کنن بهتره .

3 - و به حانیه سلیمانی : سخنران خوبی میشی‌ !

دو تا فیلم

توی این هفته دو تا فیلم خوب دیدم .

یکی « راه بازگشت » ( The way back ) ساخته کارگردان استرالیایی تبار «پیتر وی یر» . داستان از این قرار است که در دوران وحشت استالینی  در شوروی سابق هفت زندانی اسیر شده فرار می کنند . سال 1940 که داستان اتفاق می افتد هیچ شانسی بعد از فرار برای بقا ندارند . بازیگران : جیم استرجس ، کالین فارل ، اد هریس ، سائوریس رونان . 133 دقیقه است و محصول 2010 آمریکا .

داستان با وجود آنکه خطی است به خاطر شخصیت پردازی ، صحنه های طبیعی زیبا و تعلیقی که داستان دارد نمی گذارد بیننده خسته شود . از این جمله خیلی خوشم آمد که به شخصیت اصلی فیلم «یانوش» می گفتند مهربانی کار دستت می دهد ، ولی آخر می بینیم که هیچ وقت کار دستش نداد و بلکه کمک کننده هم بود .  ولی از پایان فیلم خوشم نیامد !!!

 

فیلم دیگر «ورود آقایان ممنوع» که خودتان می دانید دست اندرکارانش را . تنها فیلمی بود که توی سینما از اول تا آخر خندیدم و هیچ جایی اش مسخره نبود ! بهترین سکانسش آنجایی بود که پدر دانش آموز به جبلی می گوید جک که تعریف می کنی خودت نخند . جبلی اما برعکسش را انجام می دهد .

آشپزی کیلو چنده؟

 

آشپزی را گذاشته اند بین درس ها . برای مسئول غذای مدرسه کارآفرینی کرده اند . می خواهند دسر تابستانی یاد بدهند . یکی از والدین از مدیر پرسید به چه دردی می خورد ؟ گفت پس فردا می خواهید بروید خانه ی شوهر باید بلد باشید. به هرکی می گویم آشپزی داریم شاخ درمی آورد . من مدرسه نمی روم توی تابستان . مثل اردوی کار اجباری است . می گویند ثبت نامتان نمی کنیم . برایم مهم نیست ! کولر کلاس باد گرم می دهد . همین درس ها را توی سال تحصیلی هم یاد می دهند . ‌تابستانم را دوست دارم . من مدرسه نمی روم .