من جادوگرم

خيلي مزه ميده آدم توي ذهنش اتفاقي كه دلش ميخواد بيفته رو طراحي كنه و سه سوت برآورده بشه (حداقل با سرعتي كه آدم فكرش رو نميكنه)

 توي اين چند وقت اتفاق هاي خوبي برام افتاده كه دلم نميخواد با چيز ديگه اي عوض بشه! حس جادوگري بهم دست داده!


پير پاتال

گذاشته ام اين پايين:
ادامه نوشته

کیف تمیز - تعریف

خوشم مي آيد كيفي را كه سه سال استفاده مي كنم مي شويم. رنگ و رويش باز مي شود . يادم نمي آيد اولين باري كه ديدمش چه رنگي بود‌ ؟ ديگر زوي زمين نمي گذارمش . حتي اگر سنگين باشد .

چرا بعضي معلم ها از خودشان تعريف مي كنند؟ خودشان را مي پرستند ! احساس مي كنند همه چيز را بلدند . نمونه اش معلم سوم راهنمايي . مي خواست به روز باشد و از اصطلاحات كامپيوتري استفاده كند . مي گفت آشغال هاي ذهنتان را (يا يك همچين چيزي) بريزيد توي بايسيكل !!!  گفتيم چه ربطي به دوچرخه دارد‌ ؟ ريسايكلبين را مي گوييد؟

فقط آنها نيستند . همه جا پيدا مي شوند اين جور آدم ها . اصرار مي كنند چيزي را كه نيستند . ( شايد خودم هم باشم )

 

رابطه شغل و شخصیت

 

رابطه شغل و شخصیت

 

 

داستان ده دقیقه ی مترو

ده دقيقه ي مترو

«خانم ها رژ لب طبي، با دوومه، رنگ هاي مختلف، ده هزار تومن مغازه هزار تومن. مداد چشم بُرژووا غليظ و با صرفه، دو هزار تومن خانمم . كسي نخواست؟»

زن پاهايش را باز كرده بود نيفتد. جعبه را گذاشت روي ساك. صداي زني از بلندگوهاي مترو درآمد: امام خميني.

درها همزمان باز شدند. زن ها از بيرون در هل مي دادند و آنهايي را كه مي آمدند بيرون، فشار مي دادند. زن هاي توي واگن و مسافرهاي جديد مثل يك ديوار جلو و عقب مي رفتند. هركسي مي خواست جلو برود. در بوقي زد و از دو طرف بسته شد. لاي در بودند و در باز شد. چند نفر جيغ زدند. فروشنده بي توجه صدايش را بالاتر برد:«گل سر با مدل هاي مختلف، براي مهموني، شيك و مجلسي فقط هزار تومن.»

يك نفر پخش زمين شد. زن ها از روي دست و پاهايش رد شدند. پاشنه ي كفششان سوزني بود و تن او را سوراخ سوراخ مي كرد. چند پسر جوان آن صحنه را با گوشي شان فيلم برداري كردند. چسبيده بود به زمين و صدايش در نمي آمد. يك خانم مسن دستش را گرفت و بلندش كرد. روي پاهايش كه ايستاد سر و كمرش را گرفت.

مامور آمده بود . در را فشار مي داد تا بسته شود.چند مسافر به زور چپيدند تو. يكي شان مي خنديد. آن يكي دستش را گرفته بود و ناله مي كرد. بقيه از بيرون در مي زدند. يك نفر از روي صندلي بلند شد. گفت: «من بايد اينجا پياده مي شدم!» دو- سه نفري كه اطرافش بودند ، همديگر را كنار مي زدند تا بنشينند. كوتاه تره نشست. شال بغل دستي اش افتاده بود. صندلي ها شش تا گنجايش داشتند . هشت نفر كيپ هم جا شده بودند.

فروشنده ي جديد لواشك مي فروخت. زن ها را كنار زد و خودش را به ته مترو رساند. چپ چپ به لوازم آرايش فروش نگاه كرد و گفت:«لواشك هاي ترش ترش. خانم ها لواشك هاي ترش ترش. » چند نفر آب دهانشان راه افتاد. صدايش كردند و خريدند.

آن سر واگن يك نفر لباس زير مي فروخت . كله ي مردها از واگن بغلي معلوم بود. همه يشان اين طرف را نگاه مي كردند. قطار هنوز ايستاده بود. در دوباره باز شد و عده اي آمدند تو.  هماني كه بايد پياده مي شد ، پياده شد. فروشنده اي با ساك بزرگ وارد شد. دستمال جادويي مي فروخت. از لباس فروش پرسيد:« كار و بار چطوره؟»

جواب داد: « بد ني!»

دوباره لواشك فروش رسيده بود اين طرف واگن. پول هايش را جلوي آن دو شمرد و گذاشت توي جيبش. پياده شد. آن دوتا همديگر را نگاه كردند و اه و پيف كردند.

«ايستگاه بعد ملت»

مترو راه افتاد. چند نفر رژ لب خريدند . بعضي ها توي سياهي پشت شيشه ي مترو  خودشان را نگاه مي كردند و موهايشان را صاف و صوف.

هماني كه آمده بود تو و مي خنديد ، كنار لوازم آرايش فروش ايستاده بود. دماغش را گرفت. مادرش، هماني كه دستش را گرفته بود و ناله مي كرد، پرسيد:«چي شده؟»

گفت : « بوي عرق مياد! همه چيز مي فروشن جز اسپري .»

مامان دماغش را گرفت . بعد آنهايي كه كنارش ايستاده بودند هم دماغشان را گرفتند. آنهايي هم كه كنار آنهايي كه كنارش ايستاده بودند، وايستاده بودند، دماغشان را گرفتند. رسيد ته واگن. دستمال جادويي فروش دماغش را گرفت و لباس زير فروش هم. با گوشه ي روسري هاي مشكي و مقنعه هاي مشكي و شال هاي مشكي دماغشان را گرفتند. دستمال جادويي فروش گفت:« خجالت هم خوب چيزيه»  كمي فكر كرد. بلند تر گفت: « خانم ها دستمال هاي جادويي دوكاره است، هم سطوح رو پاك مي كنه و هم ماده اي داره كه خشبو كننده و بوگير بدنه . اگه بماليد به بدنتون مخصوصا زير بغل ديگه بو نمي گيره. »

لوازم آرايش فروش از كنار او رد شد و جلوتر ايستاد. گفت: «خانم ها اين لوازم آرايش علاوه بر زيبايي باعث مي شه شما خوشبو بشيد. اگه بيرونش رو بزنيد به لباستون ديگه نگران بوي بد نيستيد. براي مواقعي كه مام و اسپري همراه نداريد. »

لباس زير فروش گفت: « كافيه اين لباس رو يه بار بپوشيد تا ببينيد معجزه مي كنه و بوي بد رو از بين مي بره!»

توي آن شلوغي واگن ساكت شده بود. هيچ كس چيزي نمي خريد. همه همديگررا نگاه مي كردند.

چند لحظه بعد دستمال فروش به لباس فروش گفت: «بهشون برخورد مثل اينكه!»

رسيدند به ايستگاه. همه ي فروشنده ها بساطشان را جمع كردند. پياده شدند براي قطار بعدي.