آن رنگ همچنان باقي است...
 

این رسمش نیست، پیش دوستانت هستی و قرار است شاد باشی و بعد بهت زنگ می زنند که بیا ... بزرگ خاندان دیگر رفت، همین چند ساعت پیش. بابابزرگی که اگر با انصاف بگوئیم با همه ی ریش سفیدها فرق می کرد و این یک سال آخری بود که دیگر جانی نداشت تا روی پاهایش راه برود، نود و یک سال قبلی اش از من هم بهتر زندگی می کرد. کلی با او خاطره های خوب دارم، کلی با هم حرف می زدیم و تنهایی هم را پر می کردیم، مثل این نوه ها و بابابزرگ های قدیمی. هرچند او قدیمی بود اما من نه. حالا ناراحتم که چرا دیگر کنارمان نیست و خوشحالم که آسوده شد. من وسط تولد بودم و داشت بهم خوش می گذشت، روزی بود که خیلی منتظرش بودم اما وسط این ماجرا اتفاقی افتاد که اصلا منتظرش نبودم. وسط دوستانم نشسته بودم و وقتی شنیدم، ته دلم بهت زده شده بود اما سعی کردم این ناراحتی را به تعویق بیاندازم. هانیه و فروغ اینها هم گفتند که تا وقتی اینجایی به همین جا فکر کن، همه شان ناراحت هم شدند بنده خداها. به تجربه می دیدم که چقدر این ناراحتی و خوشحالی مرز باریکی دارند و کسی نیست که از آن فرار کند. تبریک ها در عرض چند ثانیه به تسلیت تبدیل می شوند و آدم هاج و واج می ماند که چه شد؟ این ها شاید شعار کلیشه ای به نظر برسد اما برای من که به قول معروف خاطره شده است. قبلا ریزتر هایش را دیده ام و حالا این گل درشتش است که با اعصابم بازی می کند. آن وقت یاد درباره الی افتادم که اولش همه شاد بودند و بعد خدا زد توی حالشان، به خاطر دروغ بود یا هرچیز دیگر. و خدا اینطوری حالم را گرفت، حتی بیشتر از دور و اطرافیان بابابزرگم. من هم دروغ گفته بودم، به مامانم. کوله ام پر بود و نفس نفس زنان رسیدم به خانه ی بابابزرگ، از جشنی به عزایی. لاکم رنگی داشت بین خاکستری و قهوه ای. با کفش رفتم داخل و دیدمش که روی تخت ... دیگر بقیه اش نه برای به یاد آوردن خوب است و نه برای نوشتن.

+تاریخ جمعه 4 مهر1393ساعت 7:51 نویسنده نيلوفر شهسواریان |
توی قفسه بین مجسمه ها همانی که دو- سه سال پیش ساختمش بدجوری نگاهم می کرد. رفتم طرفش. از آنجایی که حافظه ی قوی ای ندارم شک کردم که من درستش کردم یا نه، برش گرداندم و دیدم نوشته شده نیلوفر. این دومین مجسمه ام است. سمیه گفت دماغش چه خوب درست شده. مامانم هم گفت. حالت پلیب دارد دماغش. به مربی خبر دادم و مثل قبلی که پارسال بردم، این را هم آوردم خانه و گذاشتم توی قفسه ی کتاب ها کنار بغلی اش. دیگر زیاد توی کانون مانده بود. چهره اش ناراحت است، نمی دانم چرا آن موقع اینطوری درستش کردم. موهایش فر است. بهش می خورد همچین اسمی داشته باشد: حجت ! هر دویشان را دوست دارم. اولی کمی شبیه بابزرگم است و سبیل های روفرمی دارد.

کار کردن با سفال خیلی می چسبید، خیلی. الان که یک سر دارم و هزار سودا این سفال بینش گم شده. یاد ارنواز می افتم که سفالش خوب است و انارهای خوشگلی درست می کند.

+تاریخ چهارشنبه 19 شهریور1393ساعت 18:42 نویسنده نيلوفر شهسواریان |
امروز بعد از سه - چهار سال دوست مجازی ام را دیدم، امیرحسین. یعنی اینقدر جالب بود که با اینکه یک بار بیشتر ندیدمش تصمیم گرفتم این پست را راجع به او بنویسم. البته قبلا هم راجع به او نوشته ام. خیلی وقت ها برایم اسمس می فرستد، نه از این تکراری ها. مثلا اگر جایی جمله ی خوبی دیده باشد و خوشش آمده باشد می فرستد. پارسال که کنکور دادم کلی ذوق داشت ببیند چی قبول شده ام. فردا هم که جواب های کنکور او بیاید همین حس را دارم . مثل تصوراتم بود. آدم کسی را که نمی بیند یکسری تصوراتی ازش می سازد که مال من اغلب اشتباه از آب در می آید اما این بار درست بود.

روزنامه را بغلم گرفته بودم و امیرحسین می گفت کار بامزه ای است و شبیه یکی از دوستانش هستم ! تازه قرار شد یک روز با خواهرم برویم اصفهان و آنجا هم ببینیمش. مامانش اینها هم مرا می شناختند و از این بابت خوشحال شدم.

روزی بود با خاطره ای خوب.

+تاریخ دوشنبه 17 شهریور1393ساعت 17:2 نویسنده نيلوفر شهسواریان |
می خواهم از این به بعد از دوستانم در وبلاگ بنویسم. از کسانی که دلم می خواهد بقیه با اسمشان آشنا شوند، نامشان را می آورم. در غیر اینصورت از مستعار استفاده می کنم.

با سعیده شروع می کنم، سعیده ای که با همین وبلاگ آشنا شدیم با هم.

دوست مشترک وبلاگی مان مریم عرفانیان بود، یادم نمی آید من اول رفتم وبلاگش یا او آمد اینجا. یک روز قرار شد همدیگر را ببینیم. قرارمان را گذاشتیم خانه ی هنرمندان، جایی که به وبلاگ او خیلی ربط داشت: هنر. بعد حرف زدیم و حرف زدیم، حرف های مشترک زیاد داشتیم. بیشتر تصاویر آن روز به یادم هست. جالب بود حقیقی اش را ببینم. آن وقت بعدها شد یکی از دوستان خوبم.

من و سعیده همدیگر را که می بینیم کلی می خندیم،حتی شده بیخودی.  کاری که با خیلی از آدم های دیگر که در بزرگی شان غرق شده اند نمی شود انجام داد. کلی از برامه و نقشه هایی که می خواهیم انجام بدهیم حرف می زنیم و بعد برای همدیگر و موفقیتمان ذوق مرگ می شویم. گاهی به پلاتو اش سر می زنم. جای خوبی است، حتی از کافه مافه هم بیشتر به آدم می چسبد. به خانه یمان نسبتا نزدیک است و پاتوق خوبی برای من که دوستش هستم به حساب می آید.

اگر همدیگر را مدتی نبینیم حتما سراغی می گیریم. می بینمش انرژی می گیرم.

او بی ریاست، تا حالا اخلاق بدی ازش ندیده ام که بخواهم اینجا بنویسم. از این اخلاق های گند دخترانه ندارد و پایه است. فکر کنم آمار بیشترین سوتی ام را پیش او داده باشم!

خب دیگر بس است! این هم بود آشنایی مختصری با یکی از دوستان من.

+تاریخ چهارشنبه 12 شهریور1393ساعت 20:1 نویسنده نيلوفر شهسواریان |
من همش به خودم بد می کنم، در حق خودم اون چیزی رو که باید به جا نمیارم و در عوض به بقیه خیر می رسونم. بعد ممکنه بعدا بقیه برسن به قله و از اون بالا دیگه حتا نتونن منو ببینن و اون وخ از درون خرد و خاکشیر میشم.

حالا دیگه نمی خوام اینجوری باشه، منتظر شنبه و اول ماه هم نمی مونم و از الان شروع می کنم. البته خیرم رو به بقیه هم می رسونم.

+تاریخ یکشنبه 9 شهریور1393ساعت 10:20 نویسنده نيلوفر شهسواریان |