تبليغاتX
خرچنگ قورباغه




















خرچنگ قورباغه

آن رنگ همچنان باقي است...

پایم را می برم کنار صورتش. خودش را سریع می مالاند به پایم و صدای خاصی در می آورد. بعد یکدفعه ولو می شود روی زمین. زیر فک و روی سرش خاص ترین جاها برای نوازش هستند. گاهی برای اینکه بیشتر خودش را لوس کند میو میوی کش داری تحویل می دهد. بعضی موقع ها با روزنامه بغلش می کنم. خیلی کثیف است، نمی شود با دست گرفتش. بعد سرش را برمی گرداند و بررسی ام می کند، که مثلا انگیزه ام از این کار چیست. گاهی لای در را کمی باز می کنم و کله اش را می آورد جلو، می خواهد خودش را به زور بچپاند توی خانه. سرش را خم می کند، نگاهی ملتسمانه می اندازد . پشتش را می کند و می رود خودش را به نرده ها بچسباند. دمش همیشه رو به بالاست. انگار افه اش است. همیشه می رفت روی پادری جلوی در همسایه می خوابید. زن همسایه پادری را بر داشت و حالا گربه تقریبا آواره است. می خواستم برایش اسم بگذارم ، از همان وقتی که بهش غذا دادم و البته «رو» . قبلی ها اسمشان « نفله» و « حیف نون» بود. این را همینجوری پیشول می گویم.

عاطفی ترین صحنه وقتی بود که حامله بود و درد داشت ! هی می آمد دم در خانه مان و یکسره ناله می کرد. آخر سر رفتم حیاط. نشستم و نازش کردم. بعد پرید و روی پایم نشست. کمی وول خورد و بعد دراز کشید. نازش می کردم و او کیف می کرد. درد کشیدنش را می شد از باز و بسته کردن چنگال هایش فهمید . بعدا که زائید بچه اش مرد. من نبودم ولی شنیدم بچه را آورده بود جلوی خانه یمان و هی ناله می کرد. دلم سوخت برایش. ولی آخر هم نفهمیدیم پدر بچه که بود! چون گربه نرها فراوان بودند.

خیلی اجتماعی است. از آدم ها بیشتر ! البته شاید به خاطر مسائل مادی اش باشد که اینقدر (به قول یک فروغ!) آویزان می شود از همه.

 

از این موجود می شود هزاران صفحه نوشت. همینقدر کافی است به نظرم ! رنگش هم مشکی است با تکه ی کوچکی از سفید.

نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 12:16 توسط نيلوفر شهسواریان|

شعر های فاضل نظری رو که می خوندم، چند بیت رو که خوشم اومد انتخاب کردم. البته هیچ کدوم از این بیت ها ارتباطی با هم نداره. مطمئنا برای بعضی ها تکراریه ولی خوندنش پر از لطفه ! :

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست

از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند

 

 ---------------------------------

نسل پشت نسل تنها امتحان پس می‌دهیم

دیگر انسانی نخواهد بود قربانی بس است

 

 --------------------------------

یک عمر زیر پا لگد کردند او را

اکنون که می‌گیرند روی شانه، مرده است

 

 --------------------------------

برعکس می‌گردم طواف خانه‌ات را

دیوانه‌ها آدم به آدم فرق دارند

 

 -------------------------------

خورشید ذره‌بین به تماشای من گرفت

آنگاه آتش از دل هیزم شروع شد

 

 ------------------------------------

به حرف دوستان از دست من دامن مکش هرچند

به ساحل گفته‌اند از صحبت دریا بپرهیزد

 

  ------------------------------------

ملال آورتر از تکرار رنجی نیست در عالم

نخستین روز خلقت غنچه را خمیازه می گیرد

 

نوشته شده در پنجشنبه 14 اردیبهشت1391ساعت 8:29 توسط نيلوفر شهسواریان|

خاک

من آدم خاکی ام

دست به خاک که می زنم

خاک می ماند

ولی طلا

خاک می شود

زیر انبوه نخواستنی هایم


      اردیبهشت 91

نوشته شده در سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت 7:45 توسط نيلوفر شهسواریان|

1- این را که شاید شعار شده باشد را خیلی قبول دارم. اینکه باید اول خود را اصلاح کرد بعد دیگران را. اینکه نمی شود با توپ پر به غر زدن به دیگران و به خاطر دیگران را انجام داد تا این خاطر لعنتی(!) راحت شود.

.2- این روزها هم حال خوب دارم، هم حال بد. بیشتر مواقع حالم خوب مطلق است اما الان جور دیگری است ..

نوشته شده در دوشنبه 21 فروردین1391ساعت 18:39 توسط نيلوفر شهسواریان|

غیرقابل قبول

شترمرغ هر چی می شد می گفت :«غیرقابل قبول. » . دوستش خوک به او می گفت: «بیا پاسور بازی کنیم.» شتر مرغ می گفت: «غیرقابل قبول. » آن یکی دوستش بلبل به او می گفت: « بیا بریم سر این مزرعه. مترسک جدیده رو بهت نشون بدم .» جواب می داد: « غیرقابل قبول. »

-     - این چند تا گل مال تو

-      - غیر قابل قبول

-      -  سرم درد می کنه

-      - غیر قابل قبول

-       - خاک توی سرت!

-      غیر قابل قبول

دیگر خوک و بلبل جانشان به لبشان رسیده بود. این چند تا کلمه ی بی مصرف هی توی ذهنشان ویراژ می داد. بلبل به خوک گفت :« این شترمرغ دیگه شورشو درآورده... میگم بیا یه چیزی بگیم که دیگه نتونه این حرفو بزنه !»

خوک گفت: «فکر خوبیه. مثلا چی؟»

بلبل گفت:«مثلا اینکه چه میدونم، می خوایم بهت اینقد پول بدیم.»

خوک دماغ زشتش را خاراند. «آخه جواب نمی ده. زیاد مال دوست نیس.»

بلبل فکر کرد. بلند گفت: « آهااااان ! فهمیدم.»

و فکرش را به خوک گفت و هردو با ذوق و شوق پیش آقای شترمرغ رفتند.

بلبل سعی کرد چرب زبانی کند : « چطوری آقای شترمرغ؟ من یه پیشنهاد فوق العاده دارم که عمرا بتونی ردش کنی ! یه خانم شترمرغ می شناسم ، خوش بر و رو، مودب و خوش رفتار. مخصوص خودت !»

خوک و بلبل زل زده بودند به شترمرغ . شترمرغ برای بار اول سریع چیزی نگفت. بعد رنگش سرخ شد و گفت: «قابل قول !»

خوک از خوشحالی بپر بپر کرد و بلبل دایره وار چرخید. روی شترمرغ را ماچ کردند و رفتند تا عروس را پیدا کنند و بیاورند. کل مزرعه را هم خبر کنند. همه وقتی شتر مرغ را می دیدند می گفتند چی شده؟ دیگه نمی گی غیر قابل قبول؟!!

 

 

سه ماه بعد

 

شتر مرغ خانم: «پاشو برو غذا بیار. مردیم از گشنگی ...»

-     - غیر قابل قبول

-    -  یعنی چی؟ همه میگن زن گرفتی آدم شدی... پاشو خودتو تکون بده ببینم.

-    -  غیرقابل قبول

-     - خیلی داری پررو می شی ها. ازت طلاق می گیرم

-     - غیر قابل قبول

-    -  یا خودمو می کشم یا تو رو

-     - غیرقابل قبول

و ...


برچسب‌ها: از داستان های جدیدی که نوشتم
نوشته شده در دوشنبه 7 فروردین1391ساعت 17:18 توسط نيلوفر شهسواریان|

گفتم از پارسال تا الان هیچی پست نذاشتم

پس این برای اون !


اس ام اس نشد بزنم به یکی از بچه ها، دیدم اینجا فرصت مهیاست :

 سمیه جوووووووون، چطوری؟!!!!!

نوشته شده در جمعه 4 فروردین1391ساعت 20:59 توسط نيلوفر شهسواریان


آخرين مطالب
» اند احوالات پیشول
» سبد نظری
» خاک و خاک و خاک
» آسوده خاطر
» غیر قابل قبول
» اولین 91
» شعری به نام شعر
» سه استاد
» پیش از نوروز
» حرص

Design By : Pichak