آن رنگ همچنان باقي است...
اینجا وبلاگ تبلیغاتی نیست اما وبلاگ شخصی بنده که هست! شاید با دیدن ادامه پست جا بخورید اما گفتم بیایم و اینجا این مژده را به شما بدهم که اگر کار تایپی داشتید_ فارسی و انگلیسی_ انجام می دهم :)) اگر می خواهید خصوصی نظر بگذارید و شماره تماستان را بگذارید. این تایپ برعکس نام وب خرچنگ قورباغه ای نیست!

+ [ تاریخ ] سه شنبه ۱۱ فروردین۱۳۹۴ [ ساعت ] 18:58[ نویسنده] نيلوفر شهسواریان |
می خواهم وقتی به هدفی که می خواهم برسم و رسیدم درباره اش حرف بزنم، نه الان. که این حرف پیش نیاید که نیلوفر بلوف زده و نه نمی شود و ...

دارم چیزهایی باد می گیرم که عالی است. نمی خواهم فعالیت جدیدم بپیوندد به جمع کارهای نصفه و نیمه گذشته. این را نوشتم که شش ماه بعد برگردم و نگاهش کنم، با لبخند .

+ [ تاریخ ] دوشنبه ۱۰ فروردین۱۳۹۴ [ ساعت ] 18:22[ نویسنده] نيلوفر شهسواریان
کسانی که مرا می شناسند می دانند که آدم آنقد مذهبی ای نیستم. خودتان می دانید یعنی چه ... توضیح بیشتری نمی دهم. این را گفتم که بگویم با اتفاقی که برایم افتاد یش از پیش به دعا کردن اعتقاد پیدا کردم، به خدا کمی نزدیک تر شدم، تنها شعار هم نیست. قضیه از این قرار است که پایم باز شد به مشهد و حرم امام رضا. برای اولین بار رفتم. طوری که هر کسی می شنید ذوق می کرد و البته کمی هم حسادت، که هرچه آرزو داری برآورده می شود و ما را دعا کن. اگر نمی رفتم رویدادی در زندگی ام اتفاق می افتاد که به احتمال زیاد بقیه ی زندگی ام را به تباهی می کشاند، نمی رفتم شاید به فلاکتی می رسیدم که جبران کردنش کار حضرت فیل می بود. 

آنجا در مجاورت ضامن آهو تا توانستم دعا کردم، زیر برف بود و طلایی های گنبد و وجود اتم ها و مولکول های پاکیزه در هوا. و خدا را شکر می کنم که بی جواب نماند و مرا که مهمانش بودم دست خالی برنگرداند. چیزی که می گویم کمی زیادی (!) انتزاعی است و درکش برای خودم هم با سختی روبروست اما تشکر می کنم از کسی که برای بار اول مهمانش شدم و اجازه داد تا به دیدنش بروم و به او خواسته هایم را بگویم. ممنون از این بزرگوار و کاسه ی بی اندازه ی وجودی اش.

+ [ تاریخ ] شنبه ۸ فروردین۱۳۹۴ [ ساعت ] 17:36[ نویسنده] نيلوفر شهسواریان |
امروز روبروی سردر باغ ملی بودم که بروم کتابخانه ملک. هوای بهاری- پاییزی فوقالعاده ای بود و تازه باران بند آمده بود.درش را بسته بودند. دیروز تماس گرفتم و گفتند باز هستیم. دوباره شماره اش را پیدا کردم و زنگ زدم، گفتند ما بازیم و این وزارت امور خارجه است که به دلایلی در را باز نمی کند. می خواستم بروم درسی بخوانم که از غافله عقب نمانم. کمی ایستادم تا راهی پیدا کنم و ناکام برنگردم خانه. دیدم گروه بازدیدکننده ای می آیند. ایستادم و به حرف های نیمه تکراری تورلیدرشان گوش دادم. از گردشگری های شهرداری بود که دوسال پیش رفته بودم. حرفش که تمام شد گفتم من هم می توانم با شما بیایم؟ همراهشاتن شدم و رفتیم به سمت موزه ایران باستان و بازدید ده هزارمین بارم از این موزه و دیدار مرد نمکی و مرد یک دست و آثار مردان و زنان باستانی. آنقدر دیده ام که می توانم راهنمای موزه را برعهده بگیرم.

با خانم میانسالی آشنا شدم که همه ی موهایش سفید شده بود. عصا به دستش داشت. نمی گویم پیر چرا که انرژی جوانانه اش جالب بود و سال ها بود که از جاذبه های گردشگری دیدن می کرد. اطلاعات و اخبار روز خوبی داشت و ترک بود. تلفنی که با مامانم حرف می زدم و گفتم دوست جدید پیدا کرده ام به هم سلام ترکی فرستادند. ببعد کلی با مامانم خندیدیم که بخودم هم نخواهم برنامه ای پیش می آید برایم.

بعد از ظهر هم ، یعنی همین الان ها می روند به امامزاده یحیی.

برگشتنی از موزه با دوست میانسالم و خانم لیدر برگشتیم. سر در باغ ملی باز بود و ازشان خداحافظی کردم. برای پر کردن این زمان که در بسته بود به موقعیت خوبی برخورده بودم.

 

+ برخلاف تصویر این روزها در سمت چپی فقط باز است.

+ [ تاریخ ] پنجشنبه ۶ فروردین۱۳۹۴ [ ساعت ] 14:14[ نویسنده] نيلوفر شهسواریان |
دلم تنگ شده برای اینجا. بنابراین نگاه نمی کنم که همین چند دقیقه پیش پست گذاشتم.

دلم می خواهد فردا بروم کوه، تنهایی. نمی خواهم کسی همراهم باشد تا بخواهم فکر کردن هایم را با او تقسیم کنم... یا بخواهم او را با خودم و لحظه هایم سهیم بدانم. کم کم دارم به سمت تنهایی می روم، تنهایی که کاری جز فکر کردن و بعد از آن کتاب خواندن نداشته باشم. آن جمع گرایی ای که تا به الان داشتم، از این کانون به آن کانون و از این جمع به آن جمع دارد به انزوایی تبدیل می شود که خیلی هم بد نیست. از تنهایی زیاد نوشته ام. وقتی که توقعم را از بقیه برای در کنارم بودن کم می کنم و امیدم را ازشان می گیرم، چرا که آخرش خودم هستم و  ناخنی که باید پشتم را بخاراند.  دیگر از اینکه دوستانم باشند و کافه ای _ نه که بخواهم تریپ بردارم و پز روشنفکری- هم باشد، لذت زیادی نمی برم. الان کنج خانه خیلی لذت بخش شده است. کنجی که نه توقعی، نه سرزنشی و نه دلواپسی و دلتنگی ای باشد برای من کافی است. اینطوری دیگر یادم ذهن کسی را اشغال نمی کند و وقت کسی هم تلف نمی کند. برای خودم هم بهتر است. 

با اینکه شیرینی نباید زیاد بخورم - از ترس جوش- می روم و برای خودم شربت بهارنارنج درست می کنم. با آب ولرم که گلوی سرما خورده ام را خراش ندهد. و می نشینم در کنج تنهایی دلچسبم.

 

+ خواستم عنوان را بنویسم اشتباهی نوشتم: بشریت بهار نارنج

+ [ تاریخ ] دوشنبه ۳ فروردین۱۳۹۴ [ ساعت ] 21:1[ نویسنده] نيلوفر شهسواریان |