

گاهی حواسم نیست و وقتی توی خانه یا توی خیابان راه می افتم یاد یک خاطره ی خنده دار می افتم و خنده ام میگیرد . بعد بقیه می گویند به چی می خندی و من باید حرفی بزنم تا متقاعدش کنم . مثلا یاد زنگ ادبیات می افتم که می خواستم شعر حفظی برای معلممان بخوانم . مصرعش این بود : زجر تو بر من رواست . یادم نمی آمد کلمه ی زجر را بگویم . برای اینکه نمره ام کم نشود گفتم : چیز تو بر من رواست !!!!!!!!! بعد هم با قیافه ی متعجب معلممان روبرو شدم که دو ثانیه بعدش به شکل نخودی زد زیر خنده و ریسه رفت . بعد هم نمی دانست بخندد یا خجالت بکشد ! سرخ شده بود و صورتش را ÷شت چشم هایش قایم کرده بود . من هم کلی خندیدم . بعد بچه های دور و گفتند « زجر ». من هم می گویم زجر تو بر من رواست ! معلممان نمره ی کامل را گذاشت و گفت : همه میگن تو بچه ی خوبی هستی ولی ما که چیزی ندیدیم ! می گویم همه یعنی کی ؟ چی گفته ؟ ولی هیچی نمی گوید . این را برای کل بچه ها تعریف می کنم . توی کلاس دیگر هم می پیچد .

آخرین کتابی که خواندم مسخ کافکا بود با ترجمه ی صادق هدایت ( دوست حانیه ) . خیلی وقت بود از جور کتاب هایی که حالش راببرم نخوانده بودم . فکر می کنم چی می شد اگر ما هم توی اتاقمان سوسک می شدیم . آن وقت پدر و مادر و خواهرمان چه واکنشی نشان می دهند خدا می داند ! توی کتاب درسی مسخره ی تاریخ ادبیات نوشته این داستان نشان دهنده ی از خود بیگانگی انسان است ...



.jpg)
