تبليغاتX

حرف هاي نارنجي
 

عيد ها

عيد سعيد قربان برهمه مبارك باد!

اين هفته خيلي هفته ي خوبيه، شنبه عيده و تعطيل، ما هم دعوتيم عقد كنون . يه خبر خوب هم اين كه همشهري رفع نوقيف شد. ولقعا اگر توقيف مي شد، ما چي كار مي كرديم؟ راستي، همشهري جوان اين هفته رو يادتون نره بخريد. آخه براي اولين بار نظر من رو چاپ كرده! عكس روي جلدش هم پارسا پيروزفره . واقعا يه سريال پيدا شد كه روش كار كرده باشن و ما نگيم كه «درچشم باد ديگه چيه؟و  اه اه... » حالا اين سريال رو با دلنوازان مقايسه كنيد....

اميدوارم هفته ي خوبي داشته باشيم.

من كه از خوشحالي دارم بال درمي آرم! ! !


 

نوشته شده توسط niloofar در پنجشنبه پنجم آذر 1388 ساعت 18:54 موضوع | لینک ثابت


مطبوعات كودك و نوجوان

 

16 تا 20 آبان جشنواره ي دوسالانه ي مطبوعات كودك و نوجوان برگزار مي شه. (توي خيابون حجاب) . به خاطر همين هم ديروز توي مركز كانون 22 بچه هاي بعضي از كانون ها دور هم جمع شدند ؛ از جمله من و دوقلوهاي افسانه اي: مينا و منا .

جمع شديم  تا بهترين نشريات كودك و نوجواني كه توي اين دو سال چاپ شده رو نقد كنيم و از صد بهشون امتياز بديم و آخرش هم بهترين نشريه انتخاب بشه . من از مجله ها اين هارو خيلي دوست دارم : دوچرخه، بچه ها گل آقا و سلام بچه ها .

حتي من مجله هايي رو مي ديدم كه نه اسمشون رو شنيده بودم و نه حتي روحم از وجودشون باخبر بود .

ما داوري كرديم و نظر داديم و خونديم، تا اينكه يك نشريه انتخاب شد!

من از قبل هم مي دونستم كه اين نشريه ي پرطرفدار انتخاب مي شه .

اگه گفتيد كدوم نشريه؟ يه خرده بيشتر فكر كنيد . . .  اينقدر عجول نباشيد . خيله خب . ميگم . اين نشريه مجله اي نيست جز . . .

من كه نمي گم چي انتخاب كردم. ولي منتظرتون نمي ذارم و با افتخار مي گم: دوچرخه! بله! اين نشريه ديروز از نظر ما بهترين انتخاب شد! تبريك! ولي نمي دونم توي جشنواره هم اين انتخاب بشه يا نه . چون ممكنه بچه هاي ديگه اي هم انتخاب كنند .

با آرزوي موفقيت براي همه ي دوچرخه اي ها !


 

نوشته شده توسط niloofar در جمعه بیست و نهم آبان 1388 ساعت 18:26 موضوع | لینک ثابت


حرف ها،اين هديه هاي روزانه

حرف زدن هديه است . هديه اي كه هربار دهانمان را باز مي كنيم و چيزي مي گوييم ، آن را به طرف مقابل هديه مي كنيم.

هديه ها آدم ها را مي تواند خوشحال كنند . يا به ديگران چيزي ياد بدهند يا حتي اورا ناراحت كنند  . معمولا دور هديه را كاغذ كادو مي پيچند و با خوشحالي و احترام هديه مي كنند . ولي بعضي مواقع هديه هاي روزانه ي ما كاغذ كادو ندارد . فايده ي كاغذ كادو به اين است كه ندانيم تويش چيست و وقتي باز مي كنيم، ذوق زده مي شويم . اين هديه هاي روزانه (حرف زدن) هم مي تواند اين طوري باشد. حالا كسي كه لال است، با زبان ايما و اشاره مقصودش را به ديگران هديه مي كند.

گاهي از اين هديه هاي صوتي خوشمان مي آيد و گاهي نه.

هديه هاي روزانه ممكن است هول هولكي درست شوند. مثلا مي خواهيم براي كسي هديه بخريم و يك ساعت هم بيشتر وقت نداريم. آنقدر با عجله تهيه مي كنيم كه خودمان زياد نمي پسنديم، چه برسد به طرف. آن وقت بعدا پشيمان مي شويم كه كاش فرصت بيشتري را براي بهتر فكر كردن و بهتر ديدن صرف مي كرديم.    حرف زدن هم همبن طوري ست.

هديه ها ممكن است ارزان قيمت و با ارزش باشند. يا ممكن است گران قيمت و بي ارزش و يا هر حالت ديگري . حرف زدن (هديه هاي روزانه ي ما) همين طوري ست.يك جمله ي ساده ارزش بالايي دارد، درصورتي كه جمله اي ديگر كم ارزش و بي فايده است كه اي كاش هديه نمي شدند!

هديه ها خيلي جورواجور اند. بعضي هايشان تبديل مي شوند به بهترين و ماندگارترين كادوي عمر آدم .

بعضي ازهديه ها را دوست داريم تا آخر عمر نگه داشته باشيم. يعني آن حرف را جايي يادداشت مي كنيم.

بعضي از حرف ها (هديه ها) آزاردهنده هستند. يا بي ادبانه، دروغ، حرف هاي خودخواهانه يه حتي هديه هاي دور ريختني.

 

من دوست دارم هميشه و هر روز هديه هايي رابه ديگران هديه كنم تا بعدها بگويند چه دختر مودب و خوش سختي(منظورشان همان خوش هديه است.)

حرف زدن،صحبت كردن و سخن گفتن و ...

هديه هايي هستند كه انواع مختلفي دارند. مهم اين است كه به بهترين شكل و از نوع خوبش بيان بشوند.

من اميدوارم از اين هديه (حرف ها) خوشتان آمده باشد.

شما هم به من هديه بدهيد. يادتان نرود. . .


 

نوشته شده توسط niloofar در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 ساعت 16:11 موضوع | لینک ثابت


صداي سخن عشق

  ممنون از همه كه توي نظرسنجي شركت كردن!حالا باز هم وقت هست. بريد قسمت پايين واگه شركت نكرديد، يك گزينه رو انتخاب كنيد. 

«صداي سخن عشق» ويژه برنامه اي بود كه(دوشنبه 11/8/1388) به مناسبت بزرگداشت حافظ شيرازي ازطرف كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان برگزار شد . تابستون توي بعضي ازمراكز كانون كلاس هاس حافظ خواني گذاشته بودند و ديروز بچه هاي منتخب حافظ خواني ، غزل هاي حافظ رو خوندند و آخرش هم جايزه گرفتند. حتي يكي از بچه هاي  كانون كه دوم دبستان بود هم اومد حافظ رو به چه قشنگي خوند! واقعا من ازخودم نااميد شدم كه چطوري حافظ مي خونم! اول جلسه استاد مهركي درمورد رازماندگاري حافظ صحبت كردند.. راست مي گن كه توي بيشتر خونه ها حافظ كنار قرآن هست . به مربيان برگزيده ي مجري طرح حافظ شناسي هم جايزه دادند(كه خانم بابايي ، مربي ادبي ام جزوه شون بود .) خلاصه اينكه مراسم خيلي خوب و مفيدي بود. ماهم با كوله باري از تجربه خارج شديم ! ولي خدايي بايد خيلي سعي كنم تا حافظ رو خوب بتونم بفهمم و بخونم . حالا به مناسبت اين بزرگداشت، يك غزل ازحافظ رو مي نويسم:

 

باز آي و دل تنگ مرا مونس جان باش                           وين سوخته را محرم اسرار نهان باش

زان باده كه در مصطبهء عشق فروشند                           مارا دو سه ساغر بده و گو رمضان باش

درخرقه چو آتش زدي اي عارف عاشق                  جهدي كن و سر حلقهء رندان جهان باش

دلدار كه گفتا به توام دل نگران است                         گويي رسم اينك به سلامت نگران باش         

خون شد دلم ازحسرت آن لعل روان بخش              اي درج محبت به همان مهر و نشان باش

تابردل ازآن غصّه غباري ننشيند                                   اي سيل سرشك ازعقب نامه روان باش

حافظ كه هوس مي كندش جام جهان بين

گو درنظر آصف جمشيد مكان باش

/*]]-->


 

نوشته شده توسط niloofar در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 ساعت 14:7 موضوع | لینک ثابت


نظرسنجي

سر سرخ، زبان سبز دهد بر باد! 

اين ضرب المثل رو تازه ديروز شنيدم! خيلي روم تأثير گذاشت! خداوكيلي ضرب المثل ها خيلي باحال اند. به قول مير فخرايي ، مجري تلويزيون ،وقتي ضرب المثل مي گيم دلمون خنك مي شه! خب، حالا به مناسبت تأثيري كه اين ضرب المثل روي من گذاشت، مي خوام يك نظرسنجي بگذارم! يه نظرسنجي خيلي باحال!

شما بايد از گزينه هاي زير بهترين ضرب المثلي كه مورد نظرتونه رو انتخاب كنيد . يادتون نره فقط يك گزينه رو انتخاب كنيد. تا پايان آبان هم فرصت داريد. ديگه بيشتر از اين؟ ديگه اينكه معلوم نيست جايزه اي در كار باشه يانه! اين فقط نظرسنجيه!

بهترين ضرب المثل زير از ديدگاه شما:

1)     تا به آب نزني شناگر نمي شوي.

2)    عروس رقصيدن بلد نيست ميگه زمين كجه.

3)تا كور شود هر آنكه نتوان ديد.

4) دنيا را آب ببرد اورا خواب مي برد.


 

نوشته شده توسط niloofar در شنبه نهم آبان 1388 ساعت 17:54 موضوع | لینک ثابت


تبريك

عيدتون مبارك! 

تولد امام رضا رو تبريك مي گم! امروز كه مدرسه مون سنگ تموم گذاشت. صبحونه و شيريني و شكلات و جايزه و...  ومهمتر ازهمه كيك بود! كيك حرم امام رضا . همه خوشحال بوديم . به خاطر تولد امام هشتم. جالب هم اينجاست كه فردا هست : 8/8/1388. تازه 7/7/77 هم ولادت امام هفتم بوده! چقدر قشنگه! حالا نمي دونم كه9/9/99 چه اتفاقاتي قراره بيفته. اميدوارم مثل حالا جشن باشه! به مناسبت اين جشن بزرگ يه شعر از زنده ياد قيصر امين پور مي نويسم : «تو را مي شناسم» چشمه هاي خروشان تورا مي شناسند

موج هاي پريشان تورا مي شناسند

پرسش تشنگي راتوآبي، جوابي

ريگ هاي بيابان تورا مي شناسند

نام تو رخصت رويش است و طراوت ز

ين سبب برگ و باران تورا مي شناسد

هم تو گل هاي اين باغ را مي شناسي

هم تمام شهيدان تورا مي شناسند

از نشابور برموجي از «لا» گذشتي

اي كه امواج دريا تورا مي شناسد

بوي توحيد مشروط بر بودن توست

اي كه آيات قرآن تو را مي شناسند

گرچه روي ازهمه خلق پوشيده داري

آي پيداي پنهان، تورا مي شناسند

اينك اي خوب! فصل غريبي سرآمد

چون تمام غريبان تورا مي شناسند

كاش من هم عبور تورا ديده بودم

كوچه ها خراسان تورا مي شناسند   ............................................................................................................... ايشلا امام ضامن ما هم باشند.


 

نوشته شده توسط niloofar در پنجشنبه هفتم آبان 1388 ساعت 21:49 موضوع | لینک ثابت


معلم هاي تفريحي

/* /*]]>*/ معلم هاي ما خيلي باحال اند. آخه هر هفته حداقل يكي شون نمي آد. مثلا امروز دوتا امتحان داشنيم. زيست كه خونده بودم و شيمي كه نخونده بودم! زيست رو گرفت . زنگ دوم ورزش بود كه معلمش نيومد. عوضش رياضي اومد! همه دادشون رفت هوا! معلم رياضي هم گفت فردا هم يه زنگ باهاتون دارم، يه زنگ ديگه هم جاي اجتماعي ميام! دوباره پنجشنبه هم مياد. بچه ها مخصوصا گفتند ما كاغذ نداريم خانم! معلم هم گفت به تعداد بريد از دفتر كاغذ بياريد. ما هم توي برگه هانقطه بازي و دوز بازي مي كرديم كه معلم اومد و نگاه كرد و بازي مون نصفه موند. يه دفعه معلم ورزش رسيد و همه از خوشحالي بال درآورديم و دست زديم ! رياضي هم خنده اش گرفت و پاشد رفت . سر ورزش به خاطر تنبليمون معلم مي گفت اگه ندويد مي گم رياضي بياد ها! زنگ سوم شيمي هم  نيومد! خلاصه اينكه خوشمان آمد!


 

نوشته شده توسط niloofar در سه شنبه پنجم آبان 1388 ساعت 14:58 موضوع | لینک ثابت


نمايشگاه مطبوعات

/* /*]]>*/ امروز با ليلا و فروغ رفتيم نمايشگاه مطبوعات . به نظر من كه از نمايشگاه كتاب باحال تر و با كلاس تر بود. اصلا مطبوعاتي ها خيلي خوبند. رفتيم غرفه انگليس و با مسئولش حرف زديم (البته من فقط گفتم تنكيو!) ما بيشتر توي غرفه ي همشهري بوديم . توي دوچرخه و همشهري جوان. دوچرخه كه قرار بود حسين رفيعي مهمون باشه ولي يه تصوير برداري فوري براش پيش اومده بود. عوضش توي غرفه مجله زندگي ايده آل شكور رو ديديم! شمس العماره رو كه مي بينيد؟ شكور . اينقذر باحال بود. خوش تيپ و از اين جور حرف ها. نمايشگاه مطبوعات تا 5 آبان وقت داره . شايد دوشنبه هم بريم . خيلي خوش گذشت . مخصوصا اينكه بعضي غرفه ها دفترچه ها، عكس ها و روزنامه هاي مجاني هم مي دادند. توي چند تا مسابقه شركت كرديم . دعا كنيد برنده شيم! البته شوخي كردم . برد و باخت توي اين چيز ها معني نمي ده . خلاصه اينكه نمايشگاه جاي خوبي براي همه س . هركسي حداقل يه مجله يا روزنامه رو كه دنبال مي كنه ديگه . مگه نه؟


 

نوشته شده توسط niloofar در جمعه یکم آبان 1388 ساعت 20:51 موضوع | لینک ثابت


/* /*]]>*/ بيشتر جملات قصار يا ضرب المثل ها ازهمين شعرها بين مردم ردوبدل مي شه . مثلا همين: هوا بس ناجوانمردانه سرد است . كه البته جزو معاصر به حساب مي آد. گفتم شايد لازم باشه بيشتر با  صاحب اين شعر آشنا بشيد كه مي دونم حتما آشنا هستيد . در هر صورت بخشي از شعر زمستان از مهدي اخوان ثالث رو مي نويسم : «زمستان» سلامت را نمی خواهندپاسخ گفت، سرها در گریبان است . کسی سربرنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را. نگه جز پیش پا را دید، نتواند، که ره تاریک و لغزان است. وگر دست محبت سوی کس یازی، به اکراه دست از بغل بیرون، که سرما سخت سوزان است.   نفس کز سینه می آید برون، ابری شود تاریک. چو دیوار ایستد در پیش چشمانت. نفس کاین است،پس دیگر چه داری چشم زچشم دوستان دور یا نزدیک؟ مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین! هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی... دمت گرم و سرت خوش باد! سلامم راتو پاسخ گوی، دربگشای!   «مهدی اخوان ثالث» از مجموعه زمستان


 

نوشته شده توسط niloofar در پنجشنبه سی ام مهر 1388 ساعت 14:6 موضوع | لینک ثابت


هديه

من از نهايت شب حرف مي زنم

من ازنهايت تريكي

وازنهايت شب حرف مي زنم

 

اگر به خانه من آمدي براي من اي مهربان چراغ بيار

ويك دريچه كه ازآن

به ازدحام كوچه ي خوشبخت بتگرم

فروغ فرخزاد

ازمجموعه ي تولدي ديگر

اين شعر قشنگ كه هميشه مامانم مي خونه، از كتاب «اگرتو شاعر باشي» انتخاب شده . دفعه ي قبلي كتاب بزرگسال معرفي كردم، حالا نوبت كتاب نوجوانه! روي جلد اين كتاب عكس هاي چهار شاعر  چاپ شده و مي خونيم :

اگر تو شاعر باشي /نگاهي به شعرهاي نيما يوشيج، مهدي اخوان ثالث ، فروغ فرخزاد و احمد شاملو (براي نوجوانان)/ناصر يوسفي/انتشارات كاروان/كتاب لوك

صفحه 13: شما دراين كتاب فقط با يك مجموعه شعر ازشاعران نوپرداز آشنا نمي شويد. بلكه به نوعي با سير تحولي شعر امروز رودر رو هستيد.

صفحه 23: نيما وديگر شاعران نوپرداز ديگر فقط دغدغه ي شكستن وزن و كوتاه و بلند كردن آن را نداشتند، بلكه ازنگرش هاي سنتي نسبت به انسان ، زندگي و هستي نيز رها شدند.

علاوه براينكه توي اين كتاب چندين صفحه رو براي معرفي و فعاليت هاي اين چهار شاعر اختصاص داده، تعدادي از شعرهاشون هم چاپ كرده .مثلا:

اخوان درتمام شعرهايي كه در قالب نيمايي سروده است شاعري هميشه پرسش گرا است. اوبا هزاران پرسش بزرگ به سر مي برد و همواره پرسش هايش را به شيوه هاي گوناگون بيان مي كند.

من اينجا بس دلم تنگ است .

وهرسازي كه مي بينم بذآهنگ است.

بيا ره توشه برداريم،

قدم بر راه بي برگشت بگذاريم؛

ببينم آسمان «هركجا» آيا همين رنگ است؟

 بخشي از شعر چاووشي ، ازمجموعه ي زمستان

صفحه ي 133: شعر فروغ حاصل درك عاطفي عميق است . اوداراي دركي متفاوت از انسان امروز، زندگي، جامعه و كل هستي است. او احساس هايش را با خوانندگان خود سهيم مي شود و به آنان فرصت مي دهد تا به زندگي خود جسورانه و با نگاهي متفاوت بنگرد.

صفحه 166: شاملو اگرچه در دوره هايي ازشعر خود نا اميدي، بدبيني و يا حتي شكست را بيان مي كند، درهيچ يك ازاين احساس ها توقف نمي كند و يا غرق نمي شود. او شاعر معترضي است كه با همه ي احساس هاي بشري زندگي مي كند و آنها را درشعر خود منعكس مي سازد.

 

سعي كردم بيشتر از متن كتاب بنويسم تا نقدش تا كاملا باهاش آشنا بشيد. كتاب باحال و آموزنده ايه.اگه شعر نو دوست داريد و مي خوايد با شاعران شعر نو آشنا بشيد، اين كتاب رو حتما بخونيد. اگر هم به من دسترسي داريد مي تونم اونو بهتون قرض بدم. يادتون نره فقط مي تونم بهتونقرض بدم!


 

نوشته شده توسط niloofar در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 ساعت 17:45 موضوع | لینک ثابت


چهارشنبه 29/7/88 نمايشگاه مطبوعات توي مصلي شروع مي شه . من اولين بار پارسال رفتم و چهار تا از دوستام رو هم گفتم بيان ! خيلي خوب بود . همه ي مجله ها و روزنامه ها بودند . من ازهمه بيشتر از غرفه دوچرخه و بچه ها گل آقا خوشم اومد . يادش بخير گل آقا ! توي غرفه اش مرحوم منوچهر احترامي حضور داشت و امضا مي داد. الان دلم مي سوزه كه چرا يه امضا نگرفتم . طنزپرداز خيلي ماهري بود. من يه كتاب از ايشون دارم به اسم شغال خرسوار كه شعر طنزه . ازهمون انتشارات گل آقا . حيف كه ديگه بچه ها گل آقا منتشر نميشه . دوسال پيش توي دوسالانه ي مطبوعات كودك و نوجوان كه از طرف كانون پرورشي برگزار ميشه اول شد . دوم كيهان بچه ها انتخاب شد و سومين نشريه هم دوچرخه . انگار ما چند تا نشريه طنز كودك و نوجوان داريم ! حالا بهترينش هم چاپ نمي شه .

از نمايشگاه مطبوعات مي گفتم . بعضي از غرفه ها ، روزنامه ها و مجله هاي مجاني مي دادند كه باعث شعف و خوشحالي من شدند! حتي شماره هاي قبلي نشريه ها رو هم تونستم گير بيارم . بگذريم ازاينكه بيشترشون رو تموم كرده بودند (مثل سلام بچه ها) . با اينكه مصلي  محل مناسبي براي نمايشگاه نيست، ولي خوبيش اينه كه نزديكتره . كاشكي دورتر بود ولي استاندارد !

اين نمايشگاه خيلي مزايا داره . حتي مي شه همون جا فرم اشتراك رو پر كرد ؛ با مجله ها و روزنامه هاي شهرهاي ديگه آشنا شد و از اين جور چيزها .

اگه امسال خدا خواست ميريم . شما هم وقت كرديد بريد . الان بايد برم درس بخونم امتحان ادبيات داريم . درس مورد علاقه ام !


 

نوشته شده توسط niloofar در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 ساعت 19:18 موضوع | لینک ثابت


مي خواستم از خانم عابديني تشكر كنم كه واقعا زحمت كشيدند. ايشون خيلي به ساختن اين وبلاگ ادبي كمك كردند . ازهمه ي كساني كه نظراتشون رو مي فرستند هم ممنونم. من خيلي به انتقادهاي شما نياز دارم! منو تنها نگذاريد! راستي! اگه كتاب هاي تازه و قشنگ خونديد، حتما اونو معرفي كنيد . من تازگي ها يك كتاب شعر خوندم به اسم: آدم ها روي پل . اسم شاعرش هست : ويسواوا شيمبورسكا . اين كتاب برنده ي جايزه نوبل ادبي 1996 شده . كتاب فوق العاده ايه . حتما بخونيدش . از نشر مركز . ترجمه ي مارك اسموژنسكي/ شهرام شيدايي/ چوكا چكاد. بخشي ازشعر امكانات رو مي نويسم :

سينما را ترجيح مي دهم.

گربه ها را ترجيح مي دهم.

درختان بلوطِ كنارِ رود وارتا را ترجيح مي دهم.

ديكنز را بر داستا يوفسكي ترجيح مي دهم.

خودم راكه آدم ها را دوست دادر بر خودم كه بشريت را دوست دارد ترجيح مي دهم

ترجيح مي دهم نخ و سوزن آماده دمِ دستم باشد.

رنگ سبز را ترجيح مي دهم. ( اگر من بودم مي گفتم نارنجي! )

ترجيح مي دهم كه نگويم كه

همه اش تقصير عقل است.

استثناها را ترجيح مي دهم.

ترجيح مي دهم زودتر بيرون بروم. صفحه ي 46

ديگه بيشتر از اين نمي نويسم. خوب بيد؟ حتما خودتون بگيريد و بخونيد . يادم رفت بگم خانم ويسواوا لهستانيه و متولد جولاي 1923 .


 

نوشته شده توسط niloofar در جمعه بیست و چهارم مهر 1388 ساعت 8:0 موضوع | لینک ثابت


كاريكلماتور 19/7/88

- بار زندگي را با رشته عمرم به دوش مي کشم. - زندگي بدون آب از گلوي ماهي پايين نمي رود. - باغبان وقتي ديد باران قبول زحمت کرده ، به آبپاش مرخصي داد. - قطره باران غمگين روي گونه ام اشک ميريزد. - فواره و قوه جاذبه از سربه سر گذاشتن هم سير نمي شوند. - جارو، شکم خالي سطل زباله را پر مي کند. - بلبل مرتاض روي گل خار دار مي نشيند. - براي مردن عمري فرصت دارم. - در خشکسالي آب از آب تکان نمي خورد. - قلبم پر جمعيت ترين شهر دنياست. - رد پاي ماهي نقش بر آب است. - گل آفتابگردان در روزهاي ابري احساس بلاتکليفي مي کند. - اگر خودم هم مثل ساعتم جلو رفته بودم حالا به همه جا رسيده بودم.


 

نوشته شده توسط niloofar در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 ساعت 13:47 موضوع | لینک ثابت


12/7/88

امروز توي مدرسه من وشقي (مخفف شقايق) تمام جونمون درد گرفت ! اگه مسئولين مدرسه ساز اينو بخونند خيلي خوب مي شه. نمي دونم نيمكت هارو چه جوري ساختند! آخه نيمكت ها هم كه قديمي نيست بگيم زهواردر رفته است ! ولي چرا ، مدرسه مون قديمي هست . مال سال 1317! به خاطر تعميرات اومده اينجا. جاي مدرسه رو نمي گم. حالا بعضي ها مي دونند كجاست . قبلا مال فرانسوي ها بوده . اينقدر بزرگه كه ازتوش دو تا مدرسه ي ديگه هم كه يكي اش الان متروكه مونده، درآوردند. اصلا من به خاطر همين قديمي بودن و بزرگ بودنش اومدم توي اين دبيرستان. جالب اينه كه كليساش به آموزش وپرورش داده نشده و كنار حياط كه نرده كشيدن، كليساس! يك زيرزميني داره تاريك و وحشتناك كه از سه- چهار جا راه داره و اگه باد به گوش مدير ناظممون نرسونه، من دوبار رفتم توش. البته دوراهش روكه من مي شناسم روبستند . اون يكي راه ولي ميشه رفت توش. اين مدرسه ازاون جور قديمي هاي فسيل نيست . ما با بچه هاي اون مدرسه كه پنجره شون توي حياط ما باز ميشه هم حرف مي زنيم. يكي شون دوستم نيكو است. خلاصه اينكه ساختمون مدرسه مون خيلي جالبه. برخلاف راهنمايي ودبستان كه فسقلي بود. از نيمكت ها مي گفتم . امروز هرچي روي نيمكت اين ور واون ور مي شديم ، درست نمي شد. سركلاس ديني هم من چون كتاب نياورده بودم، كتاب كتابخونمون رو يواشكي مي خوندم .توي خونه زياد وقت نمي شه كتاب هاي غير درسي خوند . بنابراين من درس هام رو توي خونه مي خونم و توي كلاس هم كتاب هاي غير درسي مثل شعر و رمان و داستان و... مي خونم ! معلم هم بهم شك كرد و اومد گفت چي مي خوني . من كه كتاب رو جمع كرده بودم ، گفتم كتاب ديني نياوردم. اون هم گفت با بقل دستي ات ( شقي) بخون. ديگه ختم به خيرشد.


 

نوشته شده توسط niloofar در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 ساعت 18:51 موضوع | لینک ثابت



انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس