آن رنگ همچنان باقي است...

«جبران کردن» اینطوری نیست که به زبان بیاوریش. به کار هم برآید باز هم معلوم نمی شود جبران کرده ای با نه. مثل بلوف زدن می ماند، گفتنش هم مو به تن آدم سیخ می کند که به کسی بگویی برایش جبران می کنی اما بعد هیچ اتفاق خاصی نمی افتد. اصلا مگر در حق کسی باید جبران کرد؟ چشمه باید از درون بجوشد نه اینکه تا ببینی کسی کاری انجام داد برایت در عوضش حرکتی بزنی. بله اینطوری است ... سعی می کنم دیگر به کسی نگویم جبران می کنم، به ریش بابایم می خندم اگر بگویم.

+تاریخ سه شنبه 13 آبان1393ساعت 10:17 نویسنده نيلوفر شهسواریان |
ما توی آن کارت پستال نشسته بودیم. به من گفتی سنجاب روبه رو را ببین، و من قبل از اینکه مجذوب سنجاب شوم مجذوب شدم که چقدر چشمان من این طرف و آن طرف کار نمی کند اما چشمان تو خوب می چرخد. سنجاب از روی درخت به زمین افتاده می پرید آن طرف. ساختمان بدقواره ی تازه ساخت هم پشت سرش بود. نمی فهمید داریم نگاهش می کنیم. دستانم گرمتر شد وقتی رنگ گرمش را دیدم. سریعتر از آنچه فکرش را می کردم رفت. و بعد حرف هایمان سنجابی شد، نه اینکه خودش حضور داشته باشد، به لطافت دمش شد حرف هایمان.

+تاریخ سه شنبه 22 مهر1393ساعت 10:42 نویسنده نيلوفر شهسواریان |
 

این رسمش نیست، پیش دوستانت هستی و قرار است شاد باشی و بعد بهت زنگ می زنند که بیا ... بزرگ خاندان دیگر رفت، همین چند ساعت پیش. بابابزرگی که اگر با انصاف بگوئیم با همه ی ریش سفیدها فرق می کرد و این یک سال آخری بود که دیگر جانی نداشت تا روی پاهایش راه برود، نود و یک سال قبلی اش از من هم بهتر زندگی می کرد. کلی با او خاطره های خوب دارم، کلی با هم حرف می زدیم و تنهایی هم را پر می کردیم، مثل این نوه ها و بابابزرگ های قدیمی. هرچند او قدیمی بود اما من نه. حالا ناراحتم که چرا دیگر کنارمان نیست و خوشحالم که آسوده شد. من وسط تولد بودم و داشت بهم خوش می گذشت، روزی بود که خیلی منتظرش بودم اما وسط این ماجرا اتفاقی افتاد که اصلا منتظرش نبودم. وسط دوستانم نشسته بودم و وقتی شنیدم، ته دلم بهت زده شده بود اما سعی کردم این ناراحتی را به تعویق بیاندازم. هانیه و فروغ اینها هم گفتند که تا وقتی اینجایی به همین جا فکر کن، همه شان ناراحت هم شدند بنده خداها. به تجربه می دیدم که چقدر این ناراحتی و خوشحالی مرز باریکی دارند و کسی نیست که از آن فرار کند. تبریک ها در عرض چند ثانیه به تسلیت تبدیل می شوند و آدم هاج و واج می ماند که چه شد؟ این ها شاید شعار کلیشه ای به نظر برسد اما برای من که به قول معروف خاطره شده است. قبلا ریزتر هایش را دیده ام و حالا این گل درشتش است که با اعصابم بازی می کند. آن وقت یاد درباره الی افتادم که اولش همه شاد بودند و بعد خدا زد توی حالشان، به خاطر دروغ بود یا هرچیز دیگر. و خدا اینطوری حالم را گرفت، حتی بیشتر از دور و اطرافیان بابابزرگم. من هم دروغ گفته بودم، به مامانم. کوله ام پر بود و نفس نفس زنان رسیدم به خانه ی بابابزرگ، از جشنی به عزایی. لاکم رنگی داشت بین خاکستری و قهوه ای. با کفش رفتم داخل و دیدمش که روی تخت ... دیگر بقیه اش نه برای به یاد آوردن خوب است و نه برای نوشتن.

+تاریخ جمعه 4 مهر1393ساعت 7:51 نویسنده نيلوفر شهسواریان |
توی قفسه بین مجسمه ها همانی که دو- سه سال پیش ساختمش بدجوری نگاهم می کرد. رفتم طرفش. از آنجایی که حافظه ی قوی ای ندارم شک کردم که من درستش کردم یا نه، برش گرداندم و دیدم نوشته شده نیلوفر. این دومین مجسمه ام است. سمیه گفت دماغش چه خوب درست شده. مامانم هم گفت. حالت پلیب دارد دماغش. به مربی خبر دادم و مثل قبلی که پارسال بردم، این را هم آوردم خانه و گذاشتم توی قفسه ی کتاب ها کنار بغلی اش. دیگر زیاد توی کانون مانده بود. چهره اش ناراحت است، نمی دانم چرا آن موقع اینطوری درستش کردم. موهایش فر است. بهش می خورد همچین اسمی داشته باشد: حجت ! هر دویشان را دوست دارم. اولی کمی شبیه بابزرگم است و سبیل های روفرمی دارد.

کار کردن با سفال خیلی می چسبید، خیلی. الان که یک سر دارم و هزار سودا این سفال بینش گم شده. یاد ارنواز می افتم که سفالش خوب است و انارهای خوشگلی درست می کند.

+تاریخ چهارشنبه 19 شهریور1393ساعت 18:42 نویسنده نيلوفر شهسواریان |
امروز بعد از سه - چهار سال دوست مجازی ام را دیدم، امیرحسین. یعنی اینقدر جالب بود که با اینکه یک بار بیشتر ندیدمش تصمیم گرفتم این پست را راجع به او بنویسم. البته قبلا هم راجع به او نوشته ام. خیلی وقت ها برایم اسمس می فرستد، نه از این تکراری ها. مثلا اگر جایی جمله ی خوبی دیده باشد و خوشش آمده باشد می فرستد. پارسال که کنکور دادم کلی ذوق داشت ببیند چی قبول شده ام. فردا هم که جواب های کنکور او بیاید همین حس را دارم . مثل تصوراتم بود. آدم کسی را که نمی بیند یکسری تصوراتی ازش می سازد که مال من اغلب اشتباه از آب در می آید اما این بار درست بود.

روزنامه را بغلم گرفته بودم و امیرحسین می گفت کار بامزه ای است و شبیه یکی از دوستانش هستم ! تازه قرار شد یک روز با خواهرم برویم اصفهان و آنجا هم ببینیمش. مامانش اینها هم مرا می شناختند و از این بابت خوشحال شدم.

روزی بود با خاطره ای خوب.

+تاریخ دوشنبه 17 شهریور1393ساعت 17:2 نویسنده نيلوفر شهسواریان |