خرچنگ قورباغه
آن رنگ همچنان باقي است...
به پیشخدمت گفتی: می تونم جای اون آقا بشینم چند لحظه؟

زن پیشخدمت چند ثانیه فکر کرد و گفت: فکر نمی کنم مهمونامون اجازه استفاده از پیانو رو داشته باشن

و رفت. به من نگاهی کردی و گفتی همیشه راه و راه هایی برای حل مسئله وجود دارد. فکری که به سر من زد فانتزی بود، اینکه سر مرد را گرم کنم و تو بروی بنشینی به جایش. بعد به این نتیجه رسیدیم که چرا به پیشخدمت گفتیم، مگر او چه کاره است. گفتی کارهای دیوانه واری به سرت می زند. بلند شدی، رفتی با خود پیانیست حرف زدی و نشستی. اول yesterday را زدی و بعد آهنگ لینکین پارک ... که گفته بودم دوستش دارم. با صدای بلندتر و رساتر زدی. اینطوری فهمیدم آن مرد لااقل چند ثانیه ای استراحت کرد و برایش تنوع شد، زن پیشخدمت فهمید که کاره ای نیست که تز بدهد و مهمتر از همه من فهمیدم که چه خوب می زنی ...


پنجشنبه ۵ شهریور۱۳۹۴ | 22:7 | نيلوفر شهسواریان |

آنجا جمعی بود که فازم به فازشان نمی خورد. نه که من بالاتر باشم یا آنها بالاتر، نه. مثلا از سفره خانه رفتن لذت می برند، قلیان را دوست دارند ولی من اینطوری نیستم. کتاب نمی خوانند و اگر بخوانند م مودب پور را ترجیح می دهند. مرام دارند که خوب این یکی خیلی خوب است. نسبت به بقیه خشن ترند و گاهی بلوف می زنند و باکی ندارند که دروغشان در توانایی هایشان در می آید. هیچ وقت نمی خواهند کم بیاورند. اینها چیزهایی است که فازشان را متفاوت می کنند ولی خب هیچ آدمی بد نیست، فقط خیلی ها به خیلی ها نمی خورند. مثلا به نظرم فیلمی که جانی دپ با آنجلینا جولی بازی کرد اصلا به هم نمی خوردند. یا فاز اکبر عبدی به بهرام رادان نمی خورد که بخواهند در یک فیلم با هم بازی کنند.

من خودم احساس می کنم که فازم به اینستاگرام نمی خورد. از اینکه همه اش عکس ببینم - و مطمئنا چند کلمه کنارش- اعصابم خرد می شود. همیشه به نمایشگاه عکس یا نقاشی که می روم اول نوشته ی کنارش را می خوانم که چه اسمی دارد، بعد با تصویر تطبیقش می دهم. دست خودم نیست. به خاطر همین هم از فیس بوک جدا نمی شوم چون خواندنی هایش را دوست دارم.

+ زودترها می خواستم اینجا بنویسم . متاسفانه پست های 93 و 94 ل را پاک کرده. قالبش هم مال 2 سال پیش است. این همه نوشته و زحمت از بین رفت. چکار باید کرد؟؟؟


جمعه ۵ تیر۱۳۹۴ | 20:39 | نيلوفر شهسواریان |

عیبی ندارد. نه خانی آمده نه خانی رفته. شتر دیدی ندیدی. اصلا هر ضرب المثل و اصطلاح و گوشه کنایه و متلکی که می خواهی به آن اضافه کن. بگذار یک ذره خاطره ی خوبی که بوده باقی باشد اما بعد از آن دیگر جالب نیست. انگار لب پرتگاهی ایستاده ای و می دانی الان یکی پرتت می کند آن پایین و بعدش دیگر هر چه خوبی بوده از بین می رود. دیگر حتی کسی منتظرت نیست. برای همیشه غمناکی کوچکی ته گلویمان خواهد ماند که راه فروبردنش را نمی دانیم. الان که فرسنگ ها با ما لج کرده اند و نمی خواهند دست از لجبازی بردارند- اصلا چرا لج کرده اند؟ نه ، مقصر کسی نیست جز آن چهارخانه های روی پیراهنت که با دیدنش سر آدم گیج می رود و تلو تلو می خورد. بله، تلو تلو. می زنم به بی خیالی که دیگر اعصابم خرد نشود. بی خیال. دنیای زیباتری در راه است.
یکشنبه ۳۰ فروردین۱۳۹۴ | 22:4 | نيلوفر شهسواریان |

می خواهم وقتی به هدفی که می خواهم برسم و رسیدم درباره اش حرف بزنم، نه الان. که این حرف پیش نیاید که نیلوفر بلوف زده و نه نمی شود و ...

دارم چیزهایی باد می گیرم که عالی است. نمی خواهم فعالیت جدیدم بپیوندد به جمع کارهای نصفه و نیمه گذشته. این را نوشتم که شش ماه بعد برگردم و نگاهش کنم، با لبخند .


دوشنبه ۱۰ فروردین۱۳۹۴ | 18:22 | نيلوفر شهسواریان |

کسانی که مرا می شناسند می دانند که آدم آنقد مذهبی ای نیستم. خودتان می دانید یعنی چه ... توضیح بیشتری نمی دهم. این را گفتم که بگویم با اتفاقی که برایم افتاد یش از پیش به دعا کردن اعتقاد پیدا کردم، به خدا کمی نزدیک تر شدم، تنها شعار هم نیست. قضیه از این قرار است که پایم باز شد به مشهد و حرم امام رضا. برای اولین بار رفتم. طوری که هر کسی می شنید ذوق می کرد و البته کمی هم حسادت، که هرچه آرزو داری برآورده می شود و ما را دعا کن. اگر نمی رفتم رویدادی در زندگی ام اتفاق می افتاد که به احتمال زیاد بقیه ی زندگی ام را به تباهی می کشاند، نمی رفتم شاید به فلاکتی می رسیدم که جبران کردنش کار حضرت فیل می بود. 

آنجا در مجاورت ضامن آهو تا توانستم دعا کردم، زیر برف بود و طلایی های گنبد و وجود اتم ها و مولکول های پاکیزه در هوا. و خدا را شکر می کنم که بی جواب نماند و مرا که مهمانش بودم دست خالی برنگرداند. چیزی که می گویم کمی زیادی (!) انتزاعی است و درکش برای خودم هم با سختی روبروست اما تشکر می کنم از کسی که برای بار اول مهمانش شدم و اجازه داد تا به دیدنش بروم و به او خواسته هایم را بگویم. ممنون از این بزرگوار و کاسه ی بی اندازه ی وجودی اش.


شنبه ۸ فروردین۱۳۹۴ | 17:36 | نيلوفر شهسواریان |

About
.............................................

Menu
.............................................