آن رنگ همچنان باقي است...
گاهی افکار شوم و هیستریکی سراغم می آید، مثلا اینکه چرا آدم هایی که قاطی دارند نمی روند یک جای عمومی مثل برج آزادی را با بیل و کلنگ خراب کنند؟ بعد به این فکر افتادم که اتفاقا آنها خیلی جلوتر از فکر من هستند. کاری می کنند بدتر از این، مثلا توی خیابان بقیه را دست می اندازند و با دوست روانی تر از خودشان هار هار می خندند، یا اینکه برگ های درخت را گوله گوله می کَنند. به خانم ها تنه می زنند و یا اگر خودشان خانم باشند کاری مشابه این. اصلا چه کاری است ... خودشان خیلی بهتر از من می دانند.

+تاریخ یکشنبه 26 مرداد1393ساعت 11:2 نویسنده نيلوفر شهسواریان |
سر صبحی توی متروی تجریش بود که بهم زنگ زد، گفت سر صبحی یک کیوی خوردم و الان اسهال گرفتم. کلملا جدی، یادم نیست گلاب به رویت گفت یا نه. گفت انگار من قبلا یک دستشویی آن طرف ها می شناختم و گویا رفته بودم، که اصلا یادم نمی آمد همچین چیزی را. بهش گفتم برو امامزاده صالح، فقط آنجا را می شناسم و بس. میخواستم بگویم خوب نیست آدم برای این کارها برود امامزاده، حالا بعد از این همه مدت دقیقا وقتی قهوه ای شده ای، یاد من افتادی به کنار... امامزاده که شوخی نیست. از حال و روزش گفت و حالم را از خودش و خودم و متروی تجریش به هم زد. اگر همیشه یادم بود و زنگ می زد اینقدر دلخورم نمی کرد.

بعد از آن شماره اش را از گوشی ام پاک کردم که هوس نکنم دوباره یک اس ام اس حرامش کنم.

از جهت قهوه ای بودنش گذاشتم

+تاریخ چهارشنبه 22 مرداد1393ساعت 18:33 نویسنده نيلوفر شهسواریان |
گربه ی من با گربه های دیگر فرق کوچکی دارد. مثلا وسط غذا خوردن اگر صدایش کنم ول می کند و می آید. بقیه ی گربه ها غذا به دستشان بیفتد محل سگ هم به آدم نمی گذارند، حالا هر قدر هم خودت را پاره کنی (ببخشید نشد جلوی این کلمه را بگیرم!) بعد هی نگاه می کند، نگاه که نه، زل. مثل آدم های هیز، هرچند که ماده است. وقتی هم غذا می خورد از خودش صداهایی درمی آورد، یک همچین صدایی: قودو قودو !رنگش هم با بقیه متفاوت است، نارنجی و سفید و سیاه. خلاصه که موجود قشنگی است. فقط یک اخلاق بدی دارد و آن هم این است که وقتی مادرش به قلمروی او وارد می شود به کاملترین شکل بی احترامی می کند و دعوا و زد و خورد. سالی دو بار هم می زاید و با بچه هایش آوار می شوند سرمان. همه ی سوراخ سنبه هایی که فکر می کند ما در آنجا حضور داریم را هم پیدا کرده و به محض شنیدن صدا آنجا قرار می گیرد. محل سکونتش حیاط و پارکینگ و زیرزمین است و گاهی به دیوار های دیگر هم سرک می شد. خدا حفظش کند که موجبات سرگرمی چند خانوار را فراهم کرده.

+تاریخ جمعه 17 مرداد1393ساعت 10:22 نویسنده نيلوفر شهسواریان |
نخواستم غمناکی ام را به بقیه منتقل کنم، اصلا فکر کنم هیچ حسی را نتوانستم در طول این سه روز منتقل کنم، نه که نتوانم، نشد، شاید هم نخواستم. آخر کار بود و کارگردان داشت پلان های آخر را می گرفت. گریه ام گرفته بود، سر یک قضیه ای خارج از فیلمسازی. بالا که فیلم می گرفتند. از سر صحنه آمدم این طرف. اگر فیلمبردار و عکاس پشت صحنه که من باشم- مدتی سر صحنه نباشد، اتفاق خاصی نمی افتد. آفتاب نزدیک و داغ تابستانی ولنجک و به همراهش عینک دودی و کلاه آفتابی این بار جواب داد، کسی اشک هایم را ندید. صمیمی نبودن با بقیه هم برعکس بقیه مواقع به نفعم شد، کسی نبود که بگوید کجای می روی؟ چرا یکدفعه می روی؟ اینها اشک است یا عرق؟ یک چهاردیواری مربعی کنار لوکیشن بود که هر طرفش سایه بود، آنجا پهن می شدیم. بچه هایی که آن موقع سر صحنه کاری نداشتند نشسته بودند دور هم و می گفتند و می خندیدند. من هم که با هیچ کدام صمیمیتی نداشتم. بی صدا رفتم سمت پشت دیوار، که نه آنها ببینند و نه بچه های پشت صحنه. بی صدا اشک می ریختم. صدای خنده هایشان می آمد. فاصله ام با آنها تنها چند قدم بود. فکر می کردم خوب نیست یکی از آنها مرا ببیند، آن وقت دهان به دهان می چرخد بین گروهی که تازه واردش شدم و علارغم دو ترم دانشگاه و همینطور تابستان نتوانسته ام صمیمی شوم. چیزی مثل فوبیا. انگار که در بعضی جمع منزوی ها می شوم و نمی توانم بروز پیدا کنم. بعد یکی از همان بچه ها انگاری فهمید. صدایش را شنیدم که می گفت: گریه ...از آن شخصیت های کمی خجالتی و ساکت است. این سکوت بود که فهمید یک کناری یک نفر دارد غصه قورت می دهد. حسابی که خالی شدم جوری رفتم سر صحنه که باز هم کسی متوجه نشد. آخرش هم عکس دسته جمعی انداختیم، با گروهی که با آن دمخور نشدم ،اما کاری که انحام می دادم را بی نهایت دوست داشتم، اما تنهایی هایم را نه.

این نیز بگذرد.

+تاریخ دوشنبه 13 مرداد1393ساعت 22:48 نویسنده نيلوفر شهسواریان |
خیلی ها از جایگاهی که در آن قرار دارند ناراضی اند، حتی اگر برای به دست آوردن همان هم زحمت زیادی کشیده باشند. اما من از جایی که در آن هستم نه که راضی، خوشحالم. دانشگاهم را دوست دارم، هم فضای ظاهری و هم باطنی. رشته ام را، دوستانم را ... هرچند گاهی دلخور می شوم. مثلا اینکه دوستانم به فکرم نیستند و همش من هستم که به یادشان می اندازم برویم فلان جا . یا گاهی از خودم ناراضی می شوم که چرا رفتارهای بهتر از اینی که هست را ندارم. اما در کل غر نمی زنم، دوست دارم جایگاهم را و به فکر بهترکردنش هستم. اگر خارج از این باشد ناشکری می شود. یادم هست از مسئله ای غر می زدم و خدا موقتا ازم گرفت. قشنگ درک می کردم که خدا ناراحت شد و ازم گرفتش. خیلی ها هستند که همین جایگاه را ندارند، و دیده ام و حس کرده ام که غبطه می خورند. فعلا خدا را شکر، تا مراحل بعدی چه بشود.

+تاریخ پنجشنبه 19 تیر1393ساعت 17:7 نویسنده نيلوفر شهسواریان |