تبليغاتX
خرچنگ قورباغه

نارنجي همچنان باقي است...

 
چیز تو بر من ...
نویسنده :
 نيلوفر شهسواریان
تاریخ :
 جمعه 30 دی1390
زمان :
 19:0
موضوع : |

 

گاهی حواسم نیست و وقتی توی خانه یا توی خیابان راه می افتم یاد یک خاطره ی خنده دار می افتم و خنده ام میگیرد . بعد بقیه می گویند به چی می خندی و من باید حرفی بزنم تا متقاعدش کنم . مثلا یاد زنگ ادبیات می افتم که می خواستم شعر حفظی برای معلممان بخوانم . مصرعش این بود : زجر تو بر من رواست .   یادم نمی آمد کلمه ی زجر را بگویم . برای اینکه نمره ام کم نشود گفتم : چیز تو بر من رواست !!!!!!!!! بعد هم با قیافه ی متعجب معلممان روبرو شدم که دو ثانیه بعدش به شکل نخودی زد زیر خنده و ریسه رفت . بعد هم نمی دانست بخندد یا خجالت بکشد ! سرخ شده بود و صورتش را ÷شت چشم هایش قایم کرده بود . من هم کلی خندیدم . بعد بچه های دور و گفتند « زجر ». من هم می گویم زجر تو بر من رواست ! معلممان نمره ی کامل را گذاشت و گفت : همه میگن تو بچه ی خوبی هستی ولی ما که چیزی ندیدیم ! می گویم همه یعنی کی ؟ چی گفته ؟ ولی هیچی نمی گوید . این را برای کل بچه ها تعریف می کنم . توی کلاس دیگر هم می پیچد .

 

 

آخرین کتابی که خواندم مسخ کافکا بود با ترجمه ی صادق هدایت ( دوست حانیه ) . خیلی وقت بود از جور کتاب هایی که حالش راببرم نخوانده بودم . فکر می کنم چی می شد اگر ما هم توی اتاقمان سوسک می شدیم . آن وقت  پدر و مادر و خواهرمان چه واکنشی نشان می دهند خدا می داند ! توی کتاب درسی مسخره ی تاریخ ادبیات نوشته این داستان نشان دهنده ی از خود بیگانگی انسان است ...

 

 

 

 

 



توده ی سیاه رنگ
نویسنده :
 نيلوفر شهسواریان
تاریخ :
 یکشنبه 25 دی1390
زمان :
 11:43
موضوع : |

توده ی سیاه رنگ !

یک توده ی سیاه رنگ نشسته بود کنارم توی اتوبوس . تکان هم می خورد . یک جور آدم بود . حتی چشم هایش را هم پوشانده بود . لابد خیلی خوشگل بوده که اینقدر خودش را محافظت کرده . یا شاید بی نهایت ایکپیری ! زیر چادر یک کارهایی می کرد . انگار با گوشی اش ور می رفت . فکر کنم نکند مرد باشد ! به کفش هایش نگاه کردم . طبی بود . از همان ها که از بچگی بدم می آمد . فکر کردم این دلیل نمی شود که او مرد نباشد . گفتم هر چی هست احتمال دارد عرب باشد . شنیده بودم عرب ها خیلی بوگندو هستند ! بو کشیدم ببینم چه بویی می دهد . بویی نمی داد . کمی نگاهش کردم . نمی دانستم این نقطه ی سیاه رنگی که دارم نگاه می کنم کجای اوست . به شکل عجیبی بیرون از پنجره را نگاه می کرد . آدم فضایی هم اگر باشد تا حالا عادت کرده بود به محیط جدید. دوست داشتم آن سیاهی ها را کنار بزنم ببینم چه خبر است . مسافرهای جدید هم بدجور نگاهش می کردند . اعصابم خرد شد . بلند شدم و روی صندلی جلوتر نشستم . او که زیر پناهگاهش معلوم نیست درمورد آدم چه فکرهایی که نمی کند .

خوب می شود آدم گاهی برای آنکه کسی نشناسدش ، کسی به اجزای صورتش زل نزند ، کسی صورت آدم را به نقطه ای برای فکر کردن انتخاب نکند ، همچین خودش را مومیایی کند . راحت می شود زیر آن پناهگاه کارهای مخفی انجام داد ... .

 



سکوت
نویسنده :
 نيلوفر شهسواریان
تاریخ :
 یکشنبه 11 دی1390
زمان :
 15:32
موضوع : |

از سکوت خوشم می آید . همانی که می گویند تنها دوستی است که خیانت نمی کند . همانی که حتی اگر بی سواد هم باشی نمی گذارد کسی بفهمد . همانی که بعضی ها پشتش قایم می شوند و برایشان شده پناهگاه . لام تا کام حرف نمی زنند . اما با اینکه از این سکوت خوشم می آید ... ولی ترس هم دارد . ترس از کسی که سر به تو دارد .


اعتیاد
نویسنده :
 نيلوفر شهسواریان
تاریخ :
 جمعه 25 آذر1390
زمان :
 15:20
موضوع : |

چند وقت است به این عبارات معتاد شده ام :

اُزگَل

عرضه کردن (به معانی مختلف)

گوگولی

بچه ی باحالیه

زر می زنه

بی شعور

ببین ( معمولا اول جمله ها)

و ...

 



به ياد نارنجي
نویسنده :
 نيلوفر شهسواریان
تاریخ :
 سه شنبه 15 آذر1390
زمان :
 19:44
موضوع :

 

mmm(1) عکس جدید طناز طباطبایی و لیلا حاتمی و میترا حجار در فیلم سینمایی نارنجی پوش در لباس سوفر شهرداری

( به ياد نارنجي )

اسم اين فيلم  نارنجي پوش ه .

اگه اكران شد حتما بايد ببينمش !

 

 



هار هار
نویسنده :
 نيلوفر شهسواریان
تاریخ :
 شنبه 21 آبان1390
زمان :
 17:16
موضوع : |

نمي دانستم هم بايد كتاب منطق بياوريم و هم فلسفه . براي فلسفه يك تحقيق اختياري داده بود تا بياوريم . معلم فلسفه تخته را پاك مي كرد تا درس بعدي را بدهد . گفتم : « خانم اون تحقيقي كه گفته بوديد اين هفته بياريم ، مربوط بود به اينكه نخستين انديشمندان يونان درمورد عنصر اوليه ي هستي چه نظري داشتن ( بچه ها برگشته بودند و با عصبانيت نگاه مي كردند ، يعني ما نياورديم نگو ) اونو من نياوردم !!! » بعد معلم يه لحظه صبر كرد ، خنديد . گفت : « خب نياوردي ديگه !» تا آخر زنگ داشتم مي خنديدم . سرم را بلند مي كردم و نگاهش مي كردم خنده ام مي گرفت . زنگ كه خورد گفتم اونو هفته ي ديگه بيارم ؟ ( با هر و كر ) گفت : « تو خيلي كم مي خندي ها ! يه خرده بخند . »

 

------------

قحطسالی نت پیدا کردم... دیر به دیر میام یه کم.



 
تمام حقوق اين وب سايت و مطالب آن متعلق به خرچنگ قورباغه مي باشد.
.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب