آن رنگ همچنان باقي است...
خیلی ها از جایگاهی که در آن قرار دارند ناراضی اند، حتی اگر برای به دست آوردن همان هم زحمت زیادی کشیده باشند. اما من از جایی که در آن هستم نه که راضی، خوشحالم. دانشگاهم را دوست دارم، هم فضای ظاهری و هم باطنی. رشته ام را، دوستانم را ... هرچند گاهی دلخور می شوم. مثلا اینکه دوستانم به فکرم نیستند و همش من هستم که به یادشان می اندازم برویم فلان جا . یا گاهی از خودم ناراضی می شوم که چرا رفتارهای بهتر از اینی که هست را ندارم. اما در کل غر نمی زنم، دوست دارم جایگاهم را و به فکر بهترکردنش هستم. اگر خارج از این باشد ناشکری می شود. یادم هست از مسئله ای غر می زدم و خدا موقتا ازم گرفت. قشنگ درک می کردم که خدا ناراحت شد و ازم گرفتش. خیلی ها هستند که همین جایگاه را ندارند، و دیده ام و حس کرده ام که غبطه می خورند. فعلا خدا را شکر، تا مراحل بعدی چه بشود.

+تاریخ پنجشنبه 19 تیر1393ساعت 17:7 نویسنده نيلوفر شهسواریان |
این روزها چیزی نمی نویسم اما این ننوشتن هر روز مثل زالو مغزم را می خورد و وجدان آگاهم (فقط در این زمینه) یکسره آلارم می دهد که تو نمی نویسی، قبلا می نوشتی و بقیه می گفتند چه خوب می نویسی. سوژه های نصفه و نیمه می آیند و می روند و من مثل مسافری که کنار ایستگاه نشسته و نمی داند مقصدش کجاست هاج و واج نگاه می کنم. وقتی هم می نویسم از پرت و پلا هم آن ورتر می رود و از کسی که می نویستشان بدم می آید. انگار که گناهی کرده باشم یا قولی به کسی داده باشم، به فکر جبران می افتم . سوژه ای هم هست که مدام جلوی چشمم غلت می زند: پنجره! نمی دانم این فلان فلان شده چه دارد که بیخودی می آید سراغم، شاید هم من سراغش می روم. لابد ذهنم از پارسال و از حرف های بقیه پر شده از اینکه این یکی چه رشته ای قبول شده و کلاس کی از بقیه بالاتر رفته. دلیل اکثر منزوی شدنم در جمع هم لابد همین است، وقتی می پرسند چت شده نمی دانم چه جوابشان را بدهم. مثل این می ماند که وسیله ی باارزشی را گم کرده باشم،صد البته بدتر از آن به خاطر اینکه ماه هاست عذابم می دهد. به وبلاگ بچه ها سر می زنم و شما که غریبه نیستید، کمی حسودی ام می شود. رفتم به وبلاگ مهدیار و نظر گذاشتم که چه خوب است هنوز می نویسی، جواب داد من وبلاگ نمی نویسم دارم زندگی می کنم. چه فاصله ای دارم با این قضیه. من افسوس می خورم که در حال سرگردانی ام و انگار از کاغذ و قلم ترسیده ام و دوستی ام را با آنها به هم زده ام.  شاید اذیت شان کرده باشم، شاید دم دستی نگاهشان کرده باشم. چقد شاید ! شاید این درد دل فرصتی باشد برای آشنایی دوباره، برای آشتی با کاغذ. برای لمس خودکار.

+تاریخ شنبه 10 خرداد1393ساعت 18:58 نویسنده نيلوفر شهسواریان |
اینکه فروغ می گوید چراغ های رابطه تاریکند، یعنی یا من تاریکم یا که تو. و حالت آخر هردویمان تاریکیم. کرم از خود درخت است و عروس رقصدن بلد نیست و می گوید زمین کج است. حالا پیدا کن پرتقال فروش را !

+تاریخ پنجشنبه 8 خرداد1393ساعت 18:11 نویسنده نيلوفر شهسواریان
به زودی جشنی می گیرم و دوستانی که دوستشان می دارم را دور هم جمع می کنم، جشن نه اینکه مثلا پارتی و بریز و بپاچ. اینکه همه دور هم باشیم و این در دنیای امروز کمتر ممکن می شود. یکی از اخلاق هایم است که دوست دارم دوستان زیادی داشته باشم و اگر در جمعی با کسی معاشرت نداشته باشم دلم می گیرد. به قول لیلا یک مینی بوس خبر می کنم که مثلا برویم فلان محل... خب از اخلاق هایم است و کاری اش نمی شود کرد. گاهی می شود دوستان مشترکی داشته ام با دیگران و این به من انرژی می دهد. انگار شناخته شده هستم، انگار  که ویژگی خیلی خیلی مثبتی باشد. از آدم هایی هم که هیچ دوستی ندارند، به معنای واقعی کلمه هیچ دوست- بدم می آید. انزوایشان را نمی توانم باور و درک کنم. یک پستی گذاشته بودم که تنهایی این نیست که فقط تنها باشی و در جمع هم می شود تنها بود، این بحثش جداست. این مهم است که وقتی دلت تنگ شد کسی یا کسانی باشند که سراغشان را بگیری.

 

 

+ دو- سه بار می خواستم پست بگذارم و نشد،این یکی را فالبداهه گفتم ... به دلم نچسبید اما ! باز هم میایم 

+تاریخ چهارشنبه 7 خرداد1393ساعت 19:1 نویسنده نيلوفر شهسواریان |
آدم اینجا تنهاست... سهراب راست می گوید. منظورش از «اینجا» هم معلوم است. این جمله را وقتی با گوشت و پوست و استخوانم درک می کنم که هرازگاهی مثل فشار عصبی به من هجوم می آورد. می بینم با وجود دوستان زیادی که دارم، خانواده ام و خدا (باید از ته به سر می گفتم) باز هم احساس تنهایی می کنم. مطمئن هم هستم که بقیه هم همچین احساسی را تجربه می کنند. طبیعی است. اگر مثلا قرار بود تنها نباشم خب دو تا یا سه تا آفریده می شدم. یا خدا مرا با شوهر یا دوست پسر می آفرید. یا اصلا گروهی آدم ها را می آورد به این دنیا. لابد لازم است که تنها باشیم. البته در در طالع ام هم نوشته که وقتی کسی دور و برم نباشد همچین حسی را دارم، همه اش هم نباید تقصیر را گردن خلقت و خالقش بیاندازم. اما خب شاید زیادی دارم جدی می گیرم و اهمیت را به جامعه می دهم. این رشته ی کوفت نگرفته ی من هم مرا از فرد به جمع و از جمع به فرد پاس می دهد. طوری که الان گرگیجه گرفته ام... نکند در تنهایی بپوسم؟ یا زیادی در جمع باشم و در آن حل بشوم؟ تنهایی در جمع را دوست ندارم. زندانی است برای خودش. این روزها تجربه اش می کنم و دردناک است.
+تاریخ دوشنبه 8 اردیبهشت1393ساعت 14:59 نویسنده نيلوفر شهسواریان |